سيد محمد باقر برقعى

3868

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

حرير غزل . . . غبار آينه چراغ شكوه برافروز ، گاه فرياد است * كه هستى گل انديشه ، در ره باد است در اين كوير ، كه سنگاب را ، نم آبى نيست * چه باك . . ! سوخته لبهاى ما ، عطش زاد است گشوده‌ام رگ بيداد را به تيغ « غزل » * كه خون خاطره ، تابِ تبِ شبِ داد است چگونه بگذرم از ، « نارفيق » هستىسوز * كه زخم خنجر بيداد ، داغ مرداد است بخوان سرود رهايى در اين اسيرآباد * كه « داد » در گرو زخمه‌هاى « بيداد » است افق‌گشايى خورشيد اين شب درد * « كليد » ش ، اى همه اميد ، اوج فرياد است خموشى لبم از مُشتِ بىكسيها نيست * دل‌شكسته اسير نگاه صيّاد است حرير نازك ناز « غزل » در اين شب تار * غبار غربت آيينهء غم‌آباد است به سوگ مويه نشستن در اين حصار سكوت * غريب خوانى محبوس رفته از ياد است اگر به گريه ، قلم مىبرد پناه اى دوست * به سوگوارى « آزادى » آن روان‌شاد است مرا سكوت سزاوار موج هستى نيست * كه راست قامت انديشه شاخ شمشاد است قلم خروش و خموشى ! نه كار توست « وفا » * بخوان بخوان ، كه سرود تو ، اوج ارشاد است